|
|
|
|||||||||
|
گروه: شعر و ادبيات توضيح: اين يادداشت سياسي نيست. دوستان هم سن و سال من و آنهايي كه سال 1378 در دانشگاهها بودند جريانات 18 تير 78 را فراموش نخواهند كرد. تب و تابهاي حاكم بر جناحهاي سياسي و شور دانشجويان جواني كه تازه كمي احساس آزادي كرده بودند و تعطيلي روزنامه سلام و ... همه و همه به خاطرات دانشجويان آن روزها تبديل شدند. هر چند كه امروز بايد با احتياط راجع به خاطرات تير 78 صحبت كرد اما برخي از اتفاقات و بهخصوص مطالب روزنامهها هيچگاه از ذهن پاك نميشوند. به خاطر دارم كه روزنامه رسالت تيتر زده بود كه ميليتارياي نهضت آزادي دانشگاه تهران را به خاك و خون كشيد. معلوم نبود كه پيرمردهاي اين نهضت آزادي كه آن روزها انتقاد دور بودن از حركات اجتماعي گريبانگيرشان بود چگونه ميليتاريا مهيا كردهاند و به دانشگاه تهران حمله كردهاند. همين روزنامه روزهاي بعد به شدت انكار ميكرد كه حتي كسي در اين حادثه آسب ديده است. حالا كسي نبود از مسئولان اين روزنامه بپرسد كه پس جريان آن واژه "خاك و خون" چه بود؟ . . . شعر زير از خاطرات آن دوران است:
ادامه مطلب |
||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:58 توسط سعید
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
نويسنده: سعيد اسلامي بيدگلي (www.eslamibidgoli.ir) گروه: شعر و ادبيات اعتياد همچنان گريبانگير جامعه ماست و تنها تمهيدي كه در راه مبارزه با مواد مخدر در پيش گرفته شده همان است كه براي اقتصاد بهكار ميرود؛ آمارسازي. مسئولان مبارزه با مواد مخدر چنان از پيروزيهاي خود دم ميزنند كه انگار نه انگار كه در يكي از آلودهترين سرزمينهاي جهان زندگي ميكنيم. ششم تيرماه روز جهاني مبارزه با مواد مخدر است. من سال گذشته هم يادداشتي در اين باب داشتم و آن گزارش دردناك را از آرزو نوشتم. امسال اما يك داستان كوتاه نوشتهام به نام عاشق: نماي اول: - وحيد بايد بين خانوادش و اين دختره يكي رو انتخاب كنه! - بابا تو هنوز اونو نشناختي؟ وحيد به خاطر چيزي كه دوست داره همه چيزشو ميده! . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:58 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|||
اول: تولد نيمكت سال گذشته روز 5 خرداد ماه وبسايتم را با هدف به اشتراك گذاشتن دانستههاي اندك و لذتهاي بسيارم راهاندازي كردم. بعد از آن تصميم گرفتم كه وبلاگي براي آرشيو و دستهبندي مطالب درست كنم و اولين يادداشت وبلاگ را روز 16 خرداد در "نيمكت" گذاشتم. اولين يادداشتها هم همانهايي بودند كه روي سايت گذاشته بودم: يك مقاله مالي، يك شعر، معرفي يك كتاب و يك موسيقي بسيار زيبا كه البته آن قطعه موسيقي را بعدها از روي سايت برداشتم. بعدها هم همين رويه و دستهبندي ادامه پيدا كرد و درباره مالي و اقتصاد (24 يادداشت)، شعر و ادبيات (15 يادداشت) و موسيقي (11 يادداشت) نوشتم و گاهگاهي هم سري به مطالب متفرقه (9 يادداشت) زدم و البته يك يادداشت نيمكت بلورين كه در آن بهترينهاي سال 1386 را معرفي كردم. نيمكت حالا موجودي عزيز است كه دغدغهاي جدي براي روزها و شبهاي من به حساب ميآيد. نيمكت راهي دراز پيش رو دارد. . . . اما در اين يادداشت خط شكني كردم و در بخش دوم نگاهي انتقاد آميز به مطالبي داشتم كه اين روزها درباره امام و انديشههايش در مطبوعات و راديو و تلويزيون مطرح ميشود. . . . حتما پينوشت را هم بخوانيد. ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:42 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||||
صفر: درباره اين يادداشت يادداشتهاي چند تکهاي من زياد شدهاند. اما چارهاي نيست. شما هم تحمل کنيد. ارديبهشت تلخ عزيز فرا رسيده است و من هرچند کمي دير اما بنا دارم در نخستين روزها راجع به اين ماه عزيز و سه مناسبت آغازين آن چند خطي بنويسم. ارديبهشت براي من عزيز است، خيلي زياد؛ نه بهخاطر اينکه خودم در آن متولد شدم بلکه بهخاطر اينکه برخي ديگر از عزيزانم نيز در اين ماه متولد شدهاند و از آن مهمتر بهخاطر اينکه ارديبهشت، ماه زايش و خلقت است و معناي بهار در ذهن من هميشه در ارديبهشت عزيز خلاصه شده است. اين ماه، ماه شعر هم هست. از آغازين روز آن که متعلق به سعدي جاودان بيانتهاست تا سالمرگ سهراب مهربان آرام و تولد قيصر امينپور عزيز در دومين روز اين ماه، تا بزرگداشت فردوسي و خيام در آخرين روزهاي ماه. در اين ميان سالمرگ اقبال و محمدتقي بهار و ديگران هم در همين ماه گل و شعر و آفتاب است. در اين يادداشت ضمن نکوداشت کوچکي بر اين ماه عزيز، کوتاه درمورد سعدي نوشتم و در پايان همان بخش هم يک قطعه موسيقي فوقالعاده براي بزرگداشت سعدي گذاشتهام. در بخش سوم خيلي مختصر و کوتاه در مورد سهراب سپهري نوشتهام و يکي از شعرهايش را که من دوستتر ميدارم آوردهام. در بخش آخر هم شعري از قيصر امينپور آوردهام و کمي توضيح. درباره قيصر امينپور پيش از اين مفصل نوشتهام و درباره سعدي و سهراب در فرصتي مغتنم بسيار خواهم نوشت. اين يادداشت فقط عرض ارادتي است به اين دو بزرگ. . . . ادامه مطلب |
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط سعید
|
|
||||||
|
|
|
|||
صفر: روز اول فروردين توضيح: يادداشت را بيست و هفتم اسفند نوشتم و قسمت صفر را يكم فروردين اضافه كردم. بخند شكوفه آلو آفتاب از كمند زمستان كهنه گريخته است * * * به شمار آمدگان زمين بسيارند من از تكرار نام توست كه كلمه كم آوردهام * * * شد آمد هفت دريا در يكي گوشماهي شكسته تلاوت آيات آفرينش است * * * صياد با دست پر به خانه بر ميگردد اما تمام طول راه در انديشه جوجههاي قرقاول است امروز تولد سيد علي صالحي است. شاعري كه كتاب جديدش در آخرين روزهاي سال چنان لذتي به من هديه كرد كه به خودم قول دادم در موردش بنويسم. خيلي زود: صبح اول فروردين سالروز تولد من است نيمي شقايق و نيمي شبنم. يك: آغاز فروردين فردا اگر نرسيم پس فردا خواهيم رسيد منزل به منزل تا بنفشه فروردين! دو: در باره اين يادداشت فقط چند روز به پايان سال سخت و غمگين 1386 باقي مانده و سال جديد در راه است. هر چند سال 1386 خيلي سخت گذشت و من هنوز غمگين روزها و فرصتهاي از دست رفته و دوريها و ... هستم، اما اين ليوان نيمه پري هم داشته كه به زودي (در اولين روزهاي سال جديد) در مورد آن خواهم نوشت و بهترين خواندهها و ديدهها و شنيدهها را برايتان خواهم گفت. براي اين يادداشت اما دو دغدغه داشتم. يكي سال نو كه به مناسبت آن هديهاي از جنس موسيقي آماده كردم. موسيقي كه اگرچه در مورد بهار نيست اما همچون بهار زيبا و خاطرهانگيز است. دو ديگر، تولد فروغ رئوفي بود. شاعري كه بخش شعر و ادبيات اين وبلاگ (وبسايت) با شعرهاي او آغاز شد. خيلي نزديك، مفصل درباره شعرهاي او خواهم نوشت اما در اين يادداشت هم گريزي به يكي از شعرهاي او زدهام. سه: پاسداشت شاعر جوان؛ فروغ رئوفي طي اين دوران به مناسبتهاي مختلف از شاعران بزرگي كه بر لذتهاي زندگي من افزودند و مرا در تنها فضاي بيدروغ اين عالم هستي، شعر، غرق كردند نوشتم. از سايه (به بهانه معرفي كتابش) و احمد شاملو (كه حامد عزيز در موردش نوشت) و بزرگداشت اخوان بزرگ (در سالمرگش) و محمدرضا عبدالملكيان (كه امسال بيشتر از گذشته با شعرهايش عجين شدم) و قيصر امينپور (به خاطر درگذشت ناگهاني و دردناكش) تا اين اواخر كه در مورد پريشادخت شعر نوشتم. حتي به بهانه پايان سال 2007 ميلادي كه سال مولانا بود در مورد اين فخر بزرگ ايرانزمين هم نوشتم. حالا ديگر همه كساني كه وبلاگ من را ميخوانند فروغ رئوفي را ميشناسند. از فروغ هم اگر چه هيچگاه مفصل ننوشتهام- و اكنون هم چنين قصدي ندارم- اما چندين بار از شعرهاي او استفاده كردهام. حالا منصفانه نديدم كه در سالروز تولد اين شاعر خوب جوان -28 اسفندماه- يادي از او نكنم. فروغ در ابتداي راه بي انتهاي شاعري است. شعرهاي فروغ بيايراد نيستند اما آنقدر لحظههاي ناب در شعرهاي او هست كه لذت خواندن شعرهايش را بيانتها كند و نوشتههايش را به شعرهاي بياشكال اما عادي و بي ايده بسياري از شاعران اين روزگار ترجيح دهم. تنها چند نمونه از اين فصلهاي زيبا را در زير آوردهام: (1) ميخواهم از تمام آنچه ندارم فقط تو را در کوله بار خستگيام جا دهم و بعد تبعيد سرزمين نگاهت شوم ولي اين هم فقط توهم بيداري من است ـ يک آرزوي نارسيده از اين باغ بيدرخت ـ از شعر "دستهاي تو" (2) براي فرداهايي که نميآيي ديروزهاي من سرشار از دروغ، گناه و بيهوده چشم به راه ماندن است از شعر "فردا" (3) انگار گم شدهاي چون ترانهاي در باد در حجم ثانيههايي پر از عبور غبار در لابهلاي خاطرههايي که ميروند ازياد. . . . اينجا هنوز هم آوار لحظههاست که بر پيکر زمين ويرانههاي انتظار تو را تازه ميکند از شعر "شبي كه تو را گريه ميكند" (4) معجون خلسهآور اين روزگار تلخ هذيان و همهمه و ترس و گريه بود در زير گنبدي کبود، پر از عطر رازقي چيزي به جز نگاه تو و اشک من نبود. از شعر "نگاه تو" (5) موعود روزهاي پريشان بيکسي! اين لحظهها براي تو دلتنگ ميشوند در من کسي به هيأت يک ابر بيقرار دلتنگي بزرگ مرا گريه ميکند از شعر "از شهر خستهام" اينها تنها بخشي از اين فصلهاي ناب هستند كه در شعرهاي فروغ رئوفي به وفور ديده ميشوند. تقريبا تمام شعرهاي فروغ-كه غالبا عاشقانه هم هستند- داراي تعابير اينچنينياند و اين به سبك شعرگويي فروغ مربوط ميشود. شعري كه امروز از فروغ رئوفي گذاشتهام از كارهاي اوليه او و قبل از تحول شعري اوست و شايد از بهترينهايش نباشد. (فروغ اين شعر را در 18 سالگي سروده است) اما به سه دليل آنرا انتخاب كردهام. اول اينكه با حال و هواي اينروزها مناسبت بيشتري دارد و دوم اينكه در همين شعر هم ميتوان يك شاعر پر استعداد اما كممطالعه را ديد كه آيندهاي روشن پيش رو دارد و سوم اينكه اين شعر از معدود اشعار فروغ است كه اميد در آن ديده ميشود و اندوه كمتري در آن هست. فروغ واقعا مصداق اين قطعه سيد علي صالحي است كه: او كه ميگويد به وقت سرودن غرق شادماني بودم دروغگوي بزرگي است شعر. . . اولاد اندوه آدمي است. در حال نوشتن يادداشت مفصلي راجع به خصوصيات شعري فروغ رئوفي هستم كه به محض آماده شدن روي سايت خواهم گذاشت. و حالا شعر بهار از فروغ رئوفي: بهار ميرسد بهار سبز ميکند دوباره تکدرخت خانه را ميرسد و با دو دست خيس خود پاک ميکند تمام غصههاي خانه را. اي بهار من! ميرسد بهار و من هنوز در خزان بيکسي ماندهام در انتظار منتظر براي لحظهاي که ميرسي ز راه منتظر براي گريهاي که بشکند لحظهلحظهي سکوت خانه را. * * * ميرسي سبز و شاد و مهربان لحظهي رسيدنت ميبري ز گريهام قرار پيش پاي تو دانهدانه اشکهاي خويش را ميکنم نثار. اسفند 1378 توضيح: از اشعار فروغ رئوفي قبلا سه كار روي سايت گذاشتهام: 2. تو . . . خدا چهار: موسيقي (هديه نوروز) در پايان ميخواهم سال نو را تبريك بگويم و هديهاي ناچيز براي اين نوروز باستاني عرضه كنم. عليرضا افتخاري در تجربههاي جديد خود آثاري را منتشر كرد كه برخي از آنها مورد توجه هم واقع شد. قطعه صياد ساخته دكتر محمدرضا چراغعلي و با صداي عليرضا افتخاري از آن دست قطعههاي بسيار زيبا است كه شايد يكي از بهترين اين تجربهها باشد. شعر اين اثر از مهدي عابديني است. من اين قطعه را بسيار بسيار دوست دارم و لذت شنيدنش واقعا بينهايت است. تنظيم زيباي محمدرضا چراغعلي و صداي سوزناك افتخاري زيبايي اثر را صدچندان كرده است. اميدوارم شما هم لذت ببريد. ذكر اين نكته هم ضروري است كه اين اثر با اجازه عليرضا افتخاري روي وبسايت قرار گرفته است. از او و از بهنام خدارحمي سپاسگزارم:
"چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم؛ اي طرفه نگارم. از دوري صياد دگر تاب نيارم؛ رفتست قرارم. چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم، تا دام در آغوش نگيرم؛ نگرانم. * * * از ناوک مژگان چو دو صد تير پراني؛ بر دل بنشاني. چون پرتو خورشيد اگر رو بکشاني؛ واي از شب تارم. در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم، از ديده ره كوي با عشق بشويم؛ با حال نزارم. * * * برخيز که داد از من بيچاره ستاني بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني تا آن لب شيرين به سخن بازگشائي؛ خوش جلوه نمائي اي برده امان از دل عشاق کجائي تا سجده گزارم * * * گر بوي تو را باد به منزل برساند جانم برهاند ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند جز گرد و غبارم." قطعه صياد را از اينجا داونلود كنيد و لذت ببريد. |
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:29 توسط سعید
|
|
||||
|
|
|
|||
"بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افقهاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد . . ."[1] امروز سالمرگ بزرگترين شاعر زن[2] سرزمينمان، فروغ فرخزاد است[3]. شعرهاي فروغ اگرچه بسيار شخصي هستند؛ اما همچون نقشي بر پيکره ادبيات ايران جاودان شدند. فروغ زندگينامه نميخواهد. شعرهايش تمام بيانگر زماني است که بر زندگياش گذشته. شعرهاي او عريان هستند و فروغ سعي نکرده که در پشت شعرهايش پنهان شود. خود فروغ معتقد است که "شعر اصلا جزيي از زندگي است و هرگز نميتواند جدا از زندگي و خارج از دايره نفوذ تاثراتي باشد که زندگي واقعي به آدم ميدهد."[4] فروغ همچنين خودش هم علاقهاي به زندگينامه و شرح حال زندگي شخصي ندارد و ميگويد: "حرف زدن در اين مورد به نظر من يك كار خيلي خسته كننده و بيفايده است. اين يك واقعيت است كه هر آدم كه به دنيا ميآيد، بالاخره يك تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي است، توي مدرسهاي درس خوانده، يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش افتاده كه بالاخره براي همه ميافتد، مثل توي حوض افتادن دوره بچگي يا مثلا تقلب كردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جواني، عروسي كردن و از اينجور چيزها"[5]. اما فروغ آنقدر بزرگ شد كه بهراحتي نميتوان از تاريخ تولد و مرگش گذشت[6]. . . فروغ فرخزاد در 15 ديماه 1313 در تهران به دنيا آمد. پدري نظامي و مادري كاملا سنتي دنياي كودكي فروغ را در فضايي خشك و خشن و كم احساس فرو بردند. شايد همين فضا بود كه فروغ را به زود عاشق شدن مجبور كرد و فروغ در 17 سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد. ازدواجي كه البته چندان قوام نيافت. پيوند و عشق و جدايي حاصل از اين ازدواج، شعرهاي مجموعه اسير را ساختند. فروغ كه با پرويز شاپور به جنوب كشور سفر كرده بود، هيچگاه حتي تا آخر عمر خاطرات اولين عشق خود را فراموش نكرد: "شهريست در كناره آن شط پرخروش با نخلهاي درهم و شبهاي پر ز نور شهريست در كناره آن شط و قلب من آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور"[7] حاصل اين جدايي البته پيوند جاودانه پريشادخت شعر آدميزادان[8] با شعر بود. از آن سپس بود كه فروغ بزرگ شعر را بر هر چيزي در زندگيش ترجيح داد و شعر جزئي از فلسفه زندگيش شد. از اينجا به بعد پيشرفت در شعرهاي فروغ نمايان و آشكار است. فروغ مجموعه اسير، شاعري پر استعداد اما كم مطالعه را نشان ميدهد كه هنوز به كلام خود دست نيافته است. اما فروغ در مسير "ديوار"[9] و "عصيان"[10] رشد ميكند و كلامش شكل ميگيرد، آنگونه كه در دو مجموعه آخر خود، "تولدي ديگر" و "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"، شاعري را ميبينيم كه كاملا به كلام مسلط است و شكل شعري مخصوص به خود را دارد. فروغ در اين دو مجموعه آخر درد آشناي انسان مدرن را فرياد ميزند. انساني كه غم او را احاطه كرده است و به روزمرگي تن داده: "در شب كوچك من دلهره ويرانيست گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي؟ من غريبانه به اين خوشبختي مينگرم من به نوميدي خود معتادم گوش كن وزش ظلمت را ميشنوي؟[11] . . . " فروغ گاه جهان را آنچنان پوچ و تهي و سياه نمايش ميدهد كه فرياد از ميان شعرهايش شنيده ميشود. شاهكار آيههاي زميني يكي از زيباترين شعرها در اينباره است كه درآن انسان معاصر به زشتترين شكل خود تصوير شده است: "آنگاه خورشيد سرد شد و بركت از زمينها رفت و سبزهها به صحراها خشكيدند و ماهيان به درياها خشكيدند | ||||